۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

آن مرد محترم، زن محترم، آن مرد عاقل، زن عاقل

شنیدم که چنان سیلی ای به صورت همسرش زده که گوشش آسیب جدی دیده. بار اول نبوده. جایی که از هتاکی و جیغ و فریاد عبور کرده بودند و دقیقا هفته ی پیش پنجه در گلویش انداخته به قصد کشت! مرد محترم؛ زن محترم؛ مرد عاقل؛ زن عاقل!
گاهی فکر می کنم که چه شد که آنها، اینطور نفرت تلبار کردند در زندگیشان. حالا من این بین چه کاره ام که بخواهم شکستگی های آن زندگی را بند بزنم و بگویم "نه! شما می توانید!"
صادق باشیم با خودمان! گاهی در زیر تمام آن دوستت دارم ها، داریم تخم نفرت می کاریم. گاهی نزدیکی هایمان، تجاوز است. و مشاوره هایمان امر و نهی و غر زدن.
همین می شود که ناگهان خودمان را در دعوایی می بینیم که از یک مرد محترم، یک زن محترم، ... بعید است.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

پیری

مدتی است که به ساعت پیری می اندیشم. حتما بارها به چهره ای پیر نگاه کرده اید. برایم غیرقابل تصور است که بتوانم چنین فصلی از زندگی را تحمل کنم. هنوز از سی نگذشته ام ولی احساس پیری می کنم. تعجب می کنم از پیرهایی که از مرگ می ترسند.
امروز صبح پیرمردی را دیدم که می دوید برای حفظ سلامتی! به خودم نگاه کردم. چقدر سلامتی ام برایم مهم است که صبح زود بلند شوم و در پیاده روهای کثیف یک شهر بی ریخت(!!!) بدوم؟!!!
حالا با این تناقض چه کنم: من از پیری و بیماری وحشت دارم ولی تمام نیروی جوانی و سلامتی ام را دارم برای روز مبادا و پیری و ازکارافتادگی پس انداز می کنم
؟؟؟

دختر دایی گمشده

داشتم وبلاگ می خواندم. نوشته بود "دختر دایی گمشده.." و این ترانه را تا انتها بازخوانی کرده بود. بی اختیار ریتم ترانه را زمزمه کردم. آهی کشید. نگاهش کردم. از آن آه های نوستالژیک! حوصله نداشتم بپرسم چی شده؟ می دانستم حداقل یک ربع راجع به خاطرات نوستالژیکش از "دختردایی" داد سخن خواهد داد. ولی او شروع کرده بود. عاشق پسر عمه اش شده بود که برایش این ترانه را می خوانده. چون یکبار توی چشمم نگاه کرد و این ترانه را خواند پس حتما عاشقم بوده. آه!...
حالا 11 سال است که ازدواج کرده ولی نه با پسر عمه اش و حالا آه می کشد برای شنیدن "دختر دایی گمشده" از زبان یک پسر عمه ی عاشق!
به گمانم همین یک حس نوستالژیک می تواند باعث خیلی از احساس شکست ها و خیانت ها و ...
به همین سادگی!

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

تنهایی

اولش خیلی عصبانی بودم. من در یک اتاق در طبقه سوم و او تنها در اتاقی دیگر در طبقه دوم. خبلی از وسایلمان مشترک بود که باید جدایشان می کردیم. ورود ما به طبقه دوم ممنوع بود و آنها هم راهی به طبقه سوم نداشتند. هفته ای یک شب. و حالا 10 شب تنهایی داشته ام.
آخرین بار مزایای این تنهایی ها را درک کردم. توانستم دست از غر زدن بردارم و ببینم که در این شبها بود که به خودم و برنامه هایم بیشتر فکر کرده ام؛ بعد از مدتها دل سیری غروب سرخ آفتاب را تماشا کردم؛ در سکوت شبها از هوای خنک و مهتاب روشن لذت بردم؛ کتاب خواندم و فیلم دیدم و ...
حالا فکر می کنم که این شبها خیلی از لذتهای دوران مجردی و تنهایی را برایم تازه کرده است....

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

دریا باش

-"چه مشکلات کوچکی داری تو زندگیت!"
داشتم برایش تعریف می کردم که همکارم یک هفته است از من خواسته که از نظر مکانی، جابجا شویم. محل نشستنم را دوست دارم. جای دنج و راحتی بود و احساس امنیت می کردم. هیچ کسی نبود که مانیتورم را دید بزند. و مانیتور هیچ کسی تمرکزم را بهم نمی زد. اما همکار فوق الذکر، با همکار بغل دستی اش، تنش دارد و دیگر تحمل ندارد پیش او بنشیند. اینکه می گویم تحمل ندارد یک چیزی است فرای آنچه می توانید تصور کنید. یک هفته است که مدام استرس دارد. من می دانم که با تغییر جا اساس مشکلش حل نمی شود. اما او اصرار دارد که تغییر برایش خوب است. بهر حال مجبور شدم برای آرامش خودم و رهایی از زیر بار تحمل ناپذیر التماس هایش، جای نازنینم را دو دستی به او بدهم.
حالا خیلی خیلی ناراحتم. و دوستم می گوید "چه مشکل کوچکی"
موافقم. واقعا کوچک است. دوست ندارم که خودخواهی های دیگران تا این اندازه تحت تاثیرم بگذارد. اما واقعا دوست ندارم آنقدر کوچک باشم که نتوانم از خودخواهی هایم برای راحتی و آرامش دیگری بگذرم.هرچند که آن دیگری هیچ اهمیتی در زندگیم نداشته باشد. این آن چیزی است که حالا ناراحتم کرده.
اینکه خیلی خیلی کوچکم. اینکه بسیار کینه توزم. و نامهربان.
خلوتی دلم می خواهد
خلوتی تا اینهمه آشفتگی و نامهربانی را از خودم دور کنم.
دلم دریا می خواهد. ساعتها بنشینم و با بزرگی و آرامشش، جان بگیرم

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

اسناد محرمانه

-"می دونستی فلانی پشت سرت چی می گه؟"
-باورم نمی شه. اصلا بهش نمیاد همچین آدمی باشه!اصلا نشون نمیداد
دیدت عوض میشه. مثل انتشار اسناد محرمانه آمریکا توسط ویکی لیکس! چه حسی داره وقتی می بینی که چه توطئه هایی درکاره. دو ساعتی هست که حالم خوش نیست. وقتی فکر میکنم همون کثیف کاری هایی که توی عالم سیاست مطرح است بین ما همکارا و دوستا و آدما هم هست.
چقدر تحمل داریم حقیقت را عریان، همانطور که هست ببینیم؟
آیا به درک بیشتری از هم احتیاج داریم؟

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

سپاس

سه روز است که به پهنای صورتش اشک می ریزد. نمی دانم آنهمه اشک را از کجا آورده. عاجزانه می پرسد: "تو بیشتر منطقی بوده ای یا احساسی؟ " چه می توانم بگویم به کسی که اینطور اشک می ریزد چون که عاجز است از منطقی بودن. می گویم "درک می کنم!" اما حقیقت این است که هرگز اینقدر عاجز نبوده ام که تصمیماتم را بر اساس احساساتم بگیرم. اگرچه آدم منطقی ای نبوده ام.
برمی گردم می بینم که هرگز افسردگی ها و وسواس هایم باعث نشده که داشته هایم را نابود کنم. هرچند کیفیت زندگی ام را بسیار پایین آورده. حقیقت این است که من به نسبت بسیاری از اطرافیانم انسان خوشبختی بوده ام. و من گاهی این را فراموش میکنم.