۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

اسناد محرمانه

-"می دونستی فلانی پشت سرت چی می گه؟"
-باورم نمی شه. اصلا بهش نمیاد همچین آدمی باشه!اصلا نشون نمیداد
دیدت عوض میشه. مثل انتشار اسناد محرمانه آمریکا توسط ویکی لیکس! چه حسی داره وقتی می بینی که چه توطئه هایی درکاره. دو ساعتی هست که حالم خوش نیست. وقتی فکر میکنم همون کثیف کاری هایی که توی عالم سیاست مطرح است بین ما همکارا و دوستا و آدما هم هست.
چقدر تحمل داریم حقیقت را عریان، همانطور که هست ببینیم؟
آیا به درک بیشتری از هم احتیاج داریم؟

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

سپاس

سه روز است که به پهنای صورتش اشک می ریزد. نمی دانم آنهمه اشک را از کجا آورده. عاجزانه می پرسد: "تو بیشتر منطقی بوده ای یا احساسی؟ " چه می توانم بگویم به کسی که اینطور اشک می ریزد چون که عاجز است از منطقی بودن. می گویم "درک می کنم!" اما حقیقت این است که هرگز اینقدر عاجز نبوده ام که تصمیماتم را بر اساس احساساتم بگیرم. اگرچه آدم منطقی ای نبوده ام.
برمی گردم می بینم که هرگز افسردگی ها و وسواس هایم باعث نشده که داشته هایم را نابود کنم. هرچند کیفیت زندگی ام را بسیار پایین آورده. حقیقت این است که من به نسبت بسیاری از اطرافیانم انسان خوشبختی بوده ام. و من گاهی این را فراموش میکنم.

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

با یک ماه تاخیر: می توانستم خوشحالتر باشم!!

نزدیک به یک ماه می گذرد که توانستم از پایان نامه ی کارشناسی ارشدم، دفاع کنم و خلاص.

حالا نزدیک به یک ماه است که می توانستم تمام آن کارهایی را که موکول کرده بودم به آخر شهریور و دفاع، انجام بدهم. امیدواربودم که آدم دیگری شوم. برنامه های زیادی داشتم که بتوانم از خودم راضی تر باشم. البته بگویم که مطمئن بودم هیچ تغییری نخواهم کرد. وقتی واقع بینانه نگاه می کردم مثل روز برایم روشن بود که هرگز مدار کارها یکشبه تغییر نخواهد کرد.

من هنوز همان آدمم. پر مشغله، خسته و بینظم و بی انگیزه و بی انرژی و بی برنامه و بی .....!

نمی خواهم بنالم. می خواهم بگویم که همان روزهای پر فشار و استرس هم می توانستم خودم باشم و از زندگی ام لذت ببرم و اینقدر نگویم نه!!!!!!!من باید دفاع کنم تا بتوانم لذت ببرم!!!!!

پی نوشت: سریال Big bang واقعا جذاب است!!مدتها بود که اینطور نخندیده بودم. فارغ از دنیا و رها از درد خود و اجتماع!

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

فولاد آبدیده

زمانی که به نظرم خیلی دور می رسد، اما همین 10 سال پیش است؛ جایی که ویر خودشناسی در همه مان افتاده بود و زور می زدیم تا جوابی داشته باشیم برای سوال "خوب از خودت چه خبر؟"(و هنگام ادای جمله بر روی خودت تکیه میکردیم)؛ آن موقع که تازه از نوجوانی به جوانی می رسیدیم و از دبیرستان به دانشگاه پا گذاشته بودیم و من از یک شهر کوچک آمده بودم به یک کلان شهر و از پیش "روجا" رسیده بودم به "بیتا"؛ و با ایمان به "طی این مرحله بی همرهی خضر نکن- ظلمات است بترس از خطر گمراهی"، دربه در به دنبال خضری و "راهنمایی" بودیم و آن راهنما گفته بود "اندیشیدن-خواندن-نوشتن-سوختن"؛ و من تازه کتاب "خودکاوی" کارن هورنای را خوانده بودم؛ خوب به یاد دارم چهار برگه A4 را پشت و رو نوشتم از دست آوردهایم از خودکاوی و دادم به "راهنما".تمام این هشت صفحه، پر شده بود از نفرت از "وراثت" و "محیط" و اینها بودند ریشه ی تمام مشکلات من.
فردا که رفتم تا حرفهای راهنما را بشنوم؛ گفت آفرین خوب نوشته ای. ولی فکر نمیکنی "اراده ی" آدم بسیار قویتر است از قدرت "وراثت" و "محیط"؟" با جدیت گفتم: این بی ارادگی را هم محیط به من داده. و او گفت:"برو داستان زندگی بزرگان را بخوان. و ببین چقدر از داشته های آنان از وراثت و محیط بوده و چقدر را خوشان بدست آورده اند با اراده و تلاش و عرق ریزان"
10 سال گذشته. من هنوز هم همان انسان بی اراده و محزون و منفعلم. و داستانهای زیادی خوانده ام از اینکه چگونه یک فولاد آبدیده میشود.

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

یکی از اولین کتابهایی که بدون توصیه ی کسی و برای پاسخ به سوالات و مسائل خودم، خردیم، کتاب "روانشناسی عزت نفس" از ناتانیل براندن بود. به گمانم آنرا حدود 9 سال پیش خواندم. چند وقت پیش مطلبی از وبلاگ ترگل دیدم که بخشی از آن کتاب را نقل می کرد. بارها آن جمله را خواندم و از خودم پرسیدم پس من آن کتاب را چطور خوانده بودم که این جملات را ندیده بودم.

مدتهاست که کتابها را بخاطر مسائلم انتخاب نمی کنم. خواندن دوباره ی این کتاب را به خودم تجویز می کنم.

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

بازی دوران

گر چه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد

(خیام)

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

قدرت

مدام مضطربم. اضطرابم از خواستن و نخواستن و وابستگی هایم است. حتی وقتی که کاری هم ندارم باز مضطربم. مدام در این فکرم که مبادا کاری هست و من تصور می کنم که تمامش کرده ام.
دلم می خواست روی جویباری دراز بکشم و آرام از اینجا دور شوم. آرام بگذرم و ببینم از چه چیزهایی عبور میکنم و چه چیزهایی را رها می کنم . و بروم... دور...و هیچ چیزی و هیچ کسی و هیچ کاری، نباشد که دلم بخواهد بخاطرش برگردم.
حالا که خوب فکر میکنم، میبینم که در طول این سالها نه تنها نتوانسته ام چیزی از وابستگی هایم کم کنم، بلکه روز به روز تعدادشان زیادتر شده و بارشان سنگین تر. می بینم انتهای راهی که در حال طی کردنش هستم بسیار وحشتناک است. در سالهای بعد روند به دست آوردن کندتر می شود و از دست دادن ها سریعتر و سریعتر. زمان بسیار بی رحم است و اگر خودم نتوانم از این وابستگی ها کم کنم، زمان آنها را از من خواهد و این روح نحیف من! وای از این روح نحیف من!
می دانی یک روح ضعیف چطور می تواند قوی شود؟