۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

قدرت اراده؟

پرید وسط حرفم: "اگر تو هم مثل من از بچگی 5 رقیب داشتی برای بدست آوردن نواله ای، همینی بودی که من حالا هستم!! شک نکن. تو برای بودنت هیچ تلاشی نکرده ای. مگر نه این است که علم ثابت کرده که بیش از 80 درصد شخصت آدم تا 7 سالگی شکل میگیرد. پس اینقدر از اراده حرف نزن! کدام اراده را اسم میبری وقتی از بچگی یاد نگرفتی چیزی هم به اسم اراده وجود دارد." بغض کرده بود و مدام مشتش را فشرده تر میکرد. نمی توانستم چیزی بگویم و سکوت من باعث شده بود راحت تر درددل کند. آیا من توانسته بودم این سوالات را برای خودم حل کنم؟ "وراثت و محیط"؟ به خاطرم آمد که آن دوست صریح و بی رحمم وقتی من اینطور برایش درددل میکردم؛ فوری وسط حرفم می پرید و می گفت:"خوب! پس همانی بمان که تا 7 سالگی بودی!" و آواری را روی سرم خراب میکرد و می رفت. ولی من نمی توانستم این جواب را به او بدهم. فقط گفتم: " مشکل تو این است که از کودکی به تو یاد ندادند که نخواهی چیزهایی را داشته باشی که دیگران دارند. این فرصت را به خودت بده که نگاهی هم به داشته های خودت بیندازی. من واقعا نمی دانم ما قرار است در این دنیا چکار کنیم. فقط میدانم که اینقدر فرصت نداریم که بی عدالتی دنیا را بشماریم! درست فهمیدی! همه جا پر است از بی عدالتی! پس راحت باش! و حرص نخور!!" بعد دستش را گرفتم و خندیم.

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

لذت

باز هم رد سفید موتور هواپیما روی پهنه ی آبی آسمان بود. معلوم بود باز هم خلبان شیطنت کرده. اوج گرفته بود و بعد یک سقوط آزاد و باز هم چرخش و چرخش: "چه لذتی برده!" رد لذتجویی خلبان روی آسمان، کیلومترها با ما بود و چشم از آن برنمی داشتم. چند بار پیش آمده من اینطور با کارم لذت ببرم؟ فلسفه زندگی همسرم لذت جویی است اما من برعکس. در انتخابهایم به آخرین چیزی که فکر میکنم لذت است. این تضاد گاهی در زندگیمان مشکلاتی پیش آورده. هم مرا و هم او را اذیت کرده. من بارها این صحنه را در آسمان دیده ام اما کم پیش آمده اینطور به چیزی مثل لذت خلبان فکر کنم. شاید دلیلش این است که حالا و در این لحظه یک مزاحم و یک بار را از دوشم به زمین گذاشته ام و می توانم سبکتر باشم. شاید به همین دلیل بود که پیشنهاد همسرم را برای قایق سواری روی کارون، آن هم پس از خستگی 10 ساعت کار، پذیرفتم. این حقیقتی است که درباره خودم می دانم اما می توانم تعدیلش کنم. زمانی که کاری انجام نشده دارم، نمی توانم از اطرافم لذت ببرم. و همیشه کارهای انجام نشده هست.

پی نوشت: پس از 10 سال زندگی در اهواز، اولین بار بود که روی کارون قایل سواری کردم. برخلاف تصور قبلی ام، همه کارون بدبو و کثیف و کم عمق نبود. دیروز به بخشهایی رفتم که آب در آنجا عمیق بود و تمیز و با جریان شدید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

برادری

امروز شنیدم که فرزند یکی از اطرافیانم 4 ماه است که رشد نکرده. خبر سریع بود. از خودش نشنیدم. هیچ چیزی هم بیش از این نمی دانم. دلم گرفت. دلم می خواهد اینطور آدمی نبودم که فقط در وقت مشکلات قلبشان رقیق می شود. من از آن آدم متنفر باشم و بعد با شنیدن این خبر قلبم به درد آید. آیا من واقعا برای آن فرد متاثر شده ام یا در واقع از تصویر کردن این درد برای خودم، قلبم گرفته؟
می خواهم آدمی باشم که تفاوت انسانها را درک کنم و از آنها بخاطر تفاوتهایشان متنفر نشوم. با انسانها احساس برادری کنم. و نمی دانم برای رسیدن به این مرتبه چه پیش نیازهایی لازم است؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

زمان

"به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان"

دوستی گفت: اگه به دوره دانشجویی برمی گشتی، چه کارهایی می کردی و چه کارهایی نمی کردی؟ سوالش خیلی کلیشه ای بود. گفتم "قطعا دیگه اینطوری درس نمی خوندم. اونطوری می خوندم که همان سال ارشد قبول شم...."
این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید. با خودم فکر کردم که محاله اگه برگردم این ادعایم را عملی کنم. من الان دارم چیکار می کنم؟ آیا واقعا از اینکه خوب درس نخوانده ام در رنجم؟ اگر اینطور بود چرا ارشدم و دفاع از تزم را اینقدر کش داده ام؟ چرا 2 سال است نمی خواهم تمامش کنم؟ چرا با وجودی که با یک حساب سرانگشتی وقتی هزینه های هنگفت مالی و زمانی و روحی اش را برآورد می کنم، ککم نمی گزد و باز هم هیچ کاری، دقیقا هیچ کاری، نمی کنم؟
"وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر برشد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار ما بسر شد"

پی نوشت: صدای زیبای شجریان را گوش می دهم. عجب اشعاری انتخاب می کند.

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

ترس

بیشتر ترسهای کودکی ام، از صدای جفت گیری گربه ها روی پشت بام بود یا از فکر ارواح و اجنه ی ِ سرگردان ِ قصه های مادربزرگ. اما بزرگتر که شدم، با آگاهی این ترس ها محو شدند. حالا ترس هایم از صدای عُق زدن ها و بدمستی جوانان همسایه است و دزدی ها و قتل ها و تجاوزها و ... . چیزهایی که به راحتی با آگاهی محو نمی شوند. درمان این ترس ها، نشنیدن، ندیدن و ندانستن است.

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

تاریخ

جوانتر که بود، هر کاری کرده بود تا خودش را راضی کند به بودن با مردی که عاشقش بود. همه جهت زندگی اش، خواستها و آرمانهایش، شادی ها و غمهایش، هنجارهایش، ... همه چیزش را عوض کرده بود تا با او باشد. تا برای او باشد. با مردی که شهره بود به تنوع طلبی. و حالا بعد از 6 سال، نتوانست تحمل کند و ما نمی دانیم چه شد و چه پیش آمد که از او جدا شد.

مادرش، در آستانه 50 سالگی، پریشان بود. اما نه برای دختر. زندگی آرامی داشت و همسری موفق در اجتماع و با محبت و مسئول در خانواده. اما حالا همسرش، در آستانه جوانی پیران، از جوانترها بازیگوشی یاد گرفته و رسما با دختران جوان و شاداب، وقت می گذراند. وقت گذرانی البته و نه حتی بیشتر. اما این برای این زن 50 ساله سنگین است. حالا مدتی است به مشاور مراجعه می کند؛ رژیم لاغری می گیرد؛ کلاس زبان و کامپیوتر اسم نویسی کرده؛ مدام برای همسرش کادو می گیرد و سعی می کند مثل تازه عروسها رفتار کند تا بتواند باز همسرش را در کنار خود داشته باشد. اما دریغ که این همه کوشش بی فایده است. و نمی داند که مشکل از او نیست. دختران شاداب و جوان امروزی کجا و او کجا؟

و امروز این دختر جوان مجرد، می گوید که حاضر است هر کاری کند تا آن پسر را- که چشم همه دختران مجرد و زنان متاهل به اوست- به چنگ آورد و از آن خود کند.

و من جنس خودم را درک نمی کنم. و خودم را درک نمی کنم. چرا با وجود اینهمه تاریخ و اینهمه تجربه، ما هنوز رفتار یکسانی دربرابرخیانت مردان در پیش می گیریم و بیشتر مواقع به سرنوشت کم و بیش یکسانی می رسیم:"عصبانیت-احساس عجز و تحقیر-تلاش برای بدست آوردن دوباره همان مرد" و البته زنان دیگری هستند که با اتکای به نفس بیشتری، راه طلاق را انتخاب می کنند.

چقدر کم انسان را شناخته ایم. من به دنبال کسانی می گردم که از تجربیات تلخ و دردناک اینگونه خود، ققنوس وار برخاسته باشند. شاید بدانم که نه ... می شود!

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

صورت را با سیلی سرخ نگه داشتن

حکایت، حکایت سرخ نگهداشتن صورت با سیلی است. ما ملتی هستیم که حاضریم خودمان را بزنیم ولی ظاهرمان را حفظ کنیم.! این دختر جوان تحصیلکرده ی باهوش و اهل مطالعه، امروز گفت که حاضر بوده در راهپیمایی دولتی علیه هتک حرمت در عاشورای 88 شرکت کند، چون پرچم امام حسین را عده ای که البته خودش هم اذعان کرد که هویتشان و نیتشان مشخص نبوده، به آتش کشیده اند. یعنی این دوست عزیز من، حاضر بوده زیر علم کسانی سینه بزند که قبولشان ندارد و تازه می داند که از این حضور او سوء استفاده خواهد شد. ولی تنها حرفش این است که برای من مهم نیست آنها از من بهره برداری کنند؛ من برای دل خودم و برای تقبیح حرکتهای عاشورای 88، می روم و شعار مذهبی می دهم!
هر چه گفتم: دوست من! سالهاست از حسین و اسلام و علی و قرآن و ... در عملمان هیچ نمانده. تو برای یک تکه پارچه می خواهی سینه بزنی؟ چرا اینقدر ظواهر برایت مهم است؟ هر روز می بینی حقت را می خورند و حق دیگران را می خوری و شب می روی سینه می زنی برای آقا؟ با ماشین پلیس از روی ملت رد شده اند مهم نیست ولی اینکه پرچم آتش زده اند مهم است.؟ به کجا رسیده ایم؟
چه کسی گفت " ما بیشماریم"؟ می خندم . چقدر متوهم اند! این ملت، ملتی است که توی تاکسی از حاکم بد می گویند و فردا می روند زیر علمش سینه می زنند. چرا نمی شناسیم خودمان را؟ به چه دلخوشید؟ بیشمار بودن؟ تو که امیدواری به تغییر! آیا حاضری جانت را برای آگاهی دادن به این مردم، به خطر بیندازی؟ من البته حاضر نیستم!